هی معشوقه , یادت می آید آن شب بارانی سرد زیر سوسوی چراغ در انتهای بن بست تو را پرسیدم دوستم داری , چه جوابم دادی ؟
گفتی دیر وقت است باید بروم . . .
خودت به جهنم چترو چرا با خودت بردی ؟؟؟
نمی بخشمت , سینه پهلو پدرم رو در آورده . . .
گفتی دیر وقت است باید بروم . . .
خودت به جهنم چترو چرا با خودت بردی ؟؟؟
نمی بخشمت , سینه پهلو پدرم رو در آورده . . .
No comments:
Post a Comment