بعد از ظهر سردی بود
دلم میخواست زود تر بر میگشتم خونه
همه چیز عذابم میداد دلم میخواست خانمی که اول صف ایستگاه تاکسی بود رو خفه کنم تا خودم جاش رو بگیرم
اما نمیشد بغل گوشم پایگاه بسیج مسجد الجواد بود .
دم در کلیدم رو پیدا نمیکردم کیفم رو باز کردم گذاشتم روی پام تا بتونم بگردمش
کیفم افتاد تمام کاغذای آ4 پخش زمین شد
تا ته کوچه دنبالشون دویدم , نفس زنان برگشتم سمت در , در باز شد
قبض تلفن و آب و برق مثل برگ های زرد پاییزی رقص کنان روی زمین ریختن
احساس میکردم از روی زندگی هم یارانه رو برداشتن .
کیفم رو پرت کردم روی کاناپه خودم هم کنارش بی هوش شدم
موبایلم زنگ زد از خواب پریدم , فکر میکردم خیلی خوابیده باشم
بیشتر از نیم ساعت نشده بود .گرمم بود
بوی عرق گرفته بودم
دلم میخواست بازم بخوابم , اما باید زود تر میرفتم سر قرارم
نمیخواستم تو دیدار اول بد قول به نظر برسم .
حمام رو گرم کردم که دوش بگیرم
قبلش یه چرخی تو تلوزیون زدم
شبکه یک آخوندی رو نشون میداد
نمی دونم در مورد چی حرف میزد گمونم هیولا
میگفت : شمارا عذاب خواهد داد خواهد سوزاند شکنجه خواهد کرد
هر چه بود خدا نبود .
شبکه سه به نظرم برنامه ای سیاسی بود که در حین آن فوتبال هم پخش میکرد نوشته بود
جایی باید نابود گردد .
چهار در مورد شعر های امام حرف میزد که شعر مولانا رو برده بود زیر سوال
"مشنو از نی چون حکایت میکند - بشنو از دل چون روایت میکند "
پنج داشت در مورد خدمات شهرداری تهران صحبت میکرد
مجری هم گویا پسر خاله ی مهمان بود هر چه میگفت سر تکان میداد به نشانه ی تایید
خاموشش کردم .
دلم سوخت به حال بینندگان عزیزی که این هارو نگاه میکنند .
آب گرم لذت بخشی بود
شامپو زدم به سری که قرار بود به زمینی بایر تبدیل شود در آینده
صورت یار من هم به سپیدی کف این شامپو بود
شامپو های چینی چقدر نوستالزیک شده اند جدیدا .
صدای زنگ آیفون اومد , جا خوردم
کسی با من کاری نداره تو این محله که
شدت صدا بیشتر شد ,
کمی ترسیدم
سرم رو نتونستم بشورم , رفتم تا جواب زنگ رو بدم
اینجور زنگ زدن ها من رو یاد خاطرات بدم میندازه
بله ؟
کیه ؟
کسی پشت آیفون نبود , دلهره ام بیشتر شد
مثل سیر و سرکه دلم می جوشید
نکنه کاری کردم که خودم خبر ندارم
نکنه بابت اون شب اومدن سراغم
با همین افکار رفتم سمت حموم
دوباره زنگ با همان شدت به صدا در اومد
این بار همزمان با تلفن
تقریبا مطمئن شدم که اتفاقی افتاده
در رو باز کردم دختر 20 ساله ی صاحب خونه داشت می اومد پایین
با دیدن من جیغ زنان دوباره رفت بالا
منم سریع مثل اینکه آب جوش ریخته باشه رو دستم در رو بستم و رفتم تو
وای خیلی بد شد .
زنگ زنگ زنگ
هنوز کف روی سرم بودساعت 5 شده بود .
باید هفت میدون باشم
میدونستم دوباره زنگ به صدا در میاد
این بار زرنگی کردم , گوشی آیفون رو برداشتم منتظر زنگ شدم
با اولین زنگ جواب دادم
.
.
.
صدای خنده ی ریز پسر بچه های تخس رو از اون ور گوشی شنیدم
نا خود آگاه آمپرم رسید به 180
حال و احوالی با مادر بچه تخس ها کردم و رفتم سمت حموم
خشکم زد
آب قطع شده بود
منتظر نشستم تا دوباره زحمت وصل کردنش رو بکشن
نیم ساعت گذشت خبری نشد
رفتم که یه زنگ به شهرداری منظقه بزنم و مشکلم رو بگم
"مشترک گرامی شماره ی شما به علت بدهی قطع می باشد لطفا . . ."
لعنت به این شانس
کاش حرف مادرم رو گوش میکردم همیشه اصرار داشت یه آفتابه پر از آب واسه روز مبادا
گوشه حموم دستشویی داشته باشم .
ساعت 6 شد
تو حموم خوابم برده بود که با صدای پاشیدن آب روی زمین بیدار شدم
با عجله رفتم زیر دوش , خیلی سرد بود اما باید سریع می اومدم بیرون
ساعت 6:14
دلم میخواست می رفتم ساعت رو می کشیدم عقب دوست نداشتم دیر برسم
خداروشکر لباسم نیازی به اتو کشیدن نداشت
سریع لباسام رو با هم ست کردم .
دهنم از گرسنگی بو گرفته بود , وقت خوردن نداشتم
زدم بیرون از خونه
ساعت 6:27
تاکسی گیر نمی اومد اون ساعت .
شب عید بود و همه پی بد بختیه خودشون
تا یه جایی رو با قدم های تند پیاده رفتم رسیدم به خطی های میدون
آقا در بست ؟ , عجله دارم
- چقدر میخوای بدی ؟
هر چقدر فقط لطفا سریع تر
ساعت6:56
باورم نمیشد بالاخره رسیده بودم
راننده تاکسی 14 تومن ازم گرفت به بهونه ی اینکه شبه عیده و ماشین گیر نمیاد کلی هم منت گذاشت رو سرم
با حقوق مکفی من جور در نمی اومد در بست گرفتن .
اما دوست نداشتم اون زود تر از من برسه
میخواستم مثل یه مرد روم حساب کنه .
ساعت 7:01
منتظر شدم , خبری نشد
پاهام درد گرفته بود , لباسم سفید بود نمی تونستم رو اون صندلی های از بارون گل شده ی پارک بنشینم
ساعت 7:33
یه چیزی تو جیب کتم لرزید
احساس کردم میتونه قلبم باشه از دلهره
موبایلم بود , اس ام اس اومد
.
.
.
"عزیزم من امشب دارم با دوستام میرم دربند ببخشید نمیتونم بیام ببینمت"
پایان
ح . م
No comments:
Post a Comment