Saturday, January 29, 2011

و خداونــــــــــــــد ، همچنان نفـــــس می کشد . . .

دو هفته بیشتر از تولد بیست و شش سالگی اش نمی گذشت ، شاید اگر چند روزی بیشتر زنده مانده بود ، جشن با شکوهی برایش می گرفتند ، در ارتش دوستان زیادی پیدا کرده بود که می توانستند در جشن همراهی اش کنند .
پدرش از اعضای ارشد حزب جمهوری خواه بود و مادرش در کالجی بین خیابان اولوِرا و اسپرینگ 14 ، فیزیک تدریس میکرد .
ماریا رابینز ، دختری با مادری اروپایی و پدری امریکایی ، اولین عشقِ او بود که 5 سال پیش با او در کلیسای سنت سپاستین عهدِ ازدواج خواند و حاصلِ این عهد ، پسر سه ساله شان ، آدام بود .
درست بعد از ماجرای دلخراش یازدهم سپتامبر 2001 بود که داوطلبانه به استخدام ارتش امریکا در آمد تا به گفته ی خودش از انسانیت و دین و مردم کشورش دفاع کند .
چند ماه پس از انجام مراحل ثبت نام ، از طرف ارتش نامه ای در پاکتی با مهر و موم ارتش ، وقتی که او منزل نبود به دستِ ماریا رسید ، هر چند ماریا نمی خواست نامه را به اون نشان بدهد اما دستِ آخر نامه به دستِ صاحبش رسید .
محتوای درونِ نامه ی مهر و موم شده ی ارتش می گفت باید آماده ی رفتن شود ،
به جایی در خاورمیانه . . .
__________________________________________________________________________________

جایی دور افتاده در خاورمیانه زندگی میکرد ، در میان تپه های شنی و طوفان های موسمی و مردانِ خدا .
تا آنجا که یادش می آمد مسلمان بود و لحظه ای در آن تردید نکرده بود .
پدرش از سرانِ اقوام محلی و ملایِ مسجد بود و مادرش زنی ساده و مطیع و خانه نشین .
6 فرزند داشت یا در واقع 6 پسر و دو دختر داشت ، پسرانش را هر روز به مکتب قرآن می برد تا به گفته ی خودش مردِ خدا شوند .
درست بعد از ماجرای توهین به مقدساتش از طرف غرب بود که داوطلب عضویت در گروه طالبان شد .
میخواست از ارزش های اسلام و از جلوه ی خدا بر روی زمین با کلاشینکف و بمب های دست ساز دفاع کند .
با اولین "الله اکبر" ی که به زبان آورد آماده ی رفتن شد ،
به جایی در خاورمیانه . . .
__________________________________________________________________________________

افغانستان بدترین مکان برای اعزامِ سربازان داوطلب به شمار می آمد ، اما برای او این موضوع اصلا اهمیت نداشت ، هدفی بزرگتر و در نظرش مقدس داشت .
اوایل بوی خون آزارش میداد ، دیدنِ جنازه ها بر روی تلی از خاک و خون برایش غیر قابل تحمل بود اما به مرور زمان به این نتیجه رسیده بود که برای انسانیت باید انسان کُشت . . .
حالا او دیگر یک سرباز بود ، سربازی که میکشد و باید بکشد تا انسانیت را زنده نگاه دارد . . .
شبی سرد و خشک در کوه های قُندوز ، شبی که خدا را پایین تر از حد معمول می دید ، احساس میکرد امشب خدا را و فرزند خدا را نجات خواهد داد .
در آن شب او یکی از صد ها سرباز حاضر در عملیات بود ، و از این موضوع که او بین اولین گروه هایی ست که به عملیات اعزام می شوند خوشحال بود .
تا قبل از بالا گرفتن درگیری آسمان تاریک تر از همیشه بود ، منور ها و نورِ حاصل از شلیک گلوله های مختلف آسمان را روشن میکرد و نمیکرد .
عملیات ، برنامه ی دقیقی داشت و به خوبی پیش می رفت اما موضوعی که پیش بینی نشده بود ، جنونِ بیش از حد نیروهای دشمن برای خدا و دین خدا بود که چاشنی بمب هایشان می شد و آنها را با غرور به خود می بستند و منفجر میکردند ، بود .
بعد از انفجارِ اولین دسته ی بمب ها ، تا به خودش آمد ، غرقِ در خون و خاک بود ، چیزی احساس نمی کرد ، شک داشت که زنده باشد ، با انفجار دسته ی دوم بمب ها ، دیگر شک نداشت . . .
__________________________________________________________________________________

برای او که مردِ خدا بود ، هر کجا و هر زمان بهترین فرصت برای محکم تر کردنِ پایه های ایمان و اخلاصش به اسلام بود .
قُندوز ، پایگاهی در میانِ کوهها که بزرگترین پایگاهِ طالب ها به شمارمی رفت ، محل رفت و آمد فرماندهان ارشد گروه بود و او نیز در همان پایگاه به جهاد در راه خدا مشغول بود .
شبی سرد و خشک خبر آوردند که وقتِ دفاع از حریمِ خداست .
دشمنان خدا برای حمله به مردان خدا برنامه چیده اند ، فرصتی برای تعیین آرایش نظامی نبود ، بهترین و در دسترس ترین راه ، چاشنی های خدا یا بمب های دست ساز بودند .
انتحار، میانبری بود برای رسیدن به خدا و محشور شدن با بزرگان دین ، لحظه ای خدا را پیشِ رویش با ریش های بلند تصور کرد که او را سمتِ خود می خواند ، سالها منتظر این لحظه مانده بود .
درگیری شدت گرفته بود ، هاله ای از دود و غبار آسمان تیره ی شب را پوشانده بود ، گروهِ اولِ طالب با فرمانِ ملا محمد
خود را در مسیرِ نیروهای دشمن و در راه خدا منفجر کردند ، لحظه ای فراموش نشدنی برای هر یک از آنها که آروزی جهاد و شهادت در راه خدا را داشتند .
او جزو نیروهای کمکی بود که در صورت به ثمر نرسیدنِ عملیاتِ اول وارد صحنه می شدند ، بمب های اول به درستی عمل نکرده بودند ، حالا دیگر وقتش رسیده بود .
با قدم های بلند و سریع و با حرف هایی زیرِ لب  به سمتِ سربازان دشمن می دوید ، به اولین گروه نیروها که رسید شک داشت زنده باشد ، اما با بردنِ دستش که سالها به سمت و سویِ خدایش دراز بود ، بر روی ماشه ی بمب ها ، دیگر شک نداشت . . .
__________________________________________________________________________________

جنازه ی او را هم در کنار ده ها جنازه ی دیگر در گورستان مخصوص سربازان در کنار کلیسا با ادایِ احترام و تشریفات به خاک می سپردند ، ماریا به پسر سه ساله اش یاد میداد که مثل پدرش باشد ، به او میگفت : پدرت برای وطن و خدا جانش را از دست داده است و تو هم وقتی بزرگ شدی راهِ او را ادامه خواهی داد . . .
__________________________________________________________________________________

جنازه ی از هم پاشیده ی او را در گوری دسته جمعی و با برپا داشتنِ نمازِ مردگان در کنار دیگر مردان به خاک سپردند ، زن ها در آن مراسم حق حاضر شدن نداشتند .
شش پسرِ او همچنان به مکتبِ قرآن می رفتند تا مردِ خدا شوند و از حریم خدا دفاع کنند . . .
__________________________________________________________________________________

و خداونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ، به دور از هیاهویِ زمین و در آرامش ، همچنان نفــــــــــس می کشَد . . .


ح.م

No comments:

Post a Comment