Thursday, January 27, 2011

خداوند شبیه به مادر من است . . .


روی کاناپه لم داده ام , تلوزیون جلویم روشن است , مجری , بینندگان را دعوت به دیدن گزارشِ خبری میکند  .
معصومه را پشت سرم می توانم تصور کنم در حال سرخ کردن پیاز ها , بویِ پیاز داغ فضا را پُر کرده است .
سجاده ی مادرم گویی چسبیده به تَنَش و مادرم در حال سجده بر او بی دلیل و مسخره مرا به یاد یکی از شخصیت های یکی از فیلم های مخملباف می اندازد , از این تشبیه بی معنا در ذهن خودم به خودم نیش خند میزنم .
بچه ها کمی آنطرف تر روی فرش 12 متری قشقایی به بازی مشغولند و بر سر عروسکِ زیبا و زشت دعوا میکنند , هیچ کدامشان عروسک زشت را نمیخواهند , به عروسک زشت فکر میکنم , به نظر من که ساختارِ او معصومانه تر است . . .
اینجا زندگی جریان دارد و خوشبختیِ کهنه ای در آن ووول می خورد , تلوزیون , پیاز داغ , بچه ها , 12 متری قشقایی , عروسک زشت , و مادرم و سجاده اش که بویی غریب میدهند هر دویشان . . .
به پیاز داغ فکر میکنم , به معصومه که همیشه در آشپزخانه است , موضوع گزارش خبری در موردِ تجاوز به کودکان توسط پدر روحانی های مسیحی ست , نگاهم بر میگردد به سمت بچه ها , به پدر روحانی فکر میکنم , به روحانیتشان و خدا و به پدر خودم و به روحانیتش و خدا . . .
روحانیت پدرم با شالِ سبزش شناخته میشد , محل مارا به نامِ او و روزه ها و ایمانش می شناختند , در نظرِ من پاک تر از پدرم در آن
 زمان ها در تمام تهران نبود تا قبل از آن شبی که سگی ول گرد از سرمای زیاد به حیاط خانه ی هشتیِ ما پناه آورده بود
و پدرِ من به بهانه ی نجس بودن سگ با چوب چنان از پای در آوردش که نایِ رفتن نداشت , درست دو هفته بعد بود که پدرم وبا گرفت و من هنوز هم میگویم به خاطر زوزه های دردناکِ سگی نجس بود که پدرم مُرد . . .
کسی به من گفته بود :
اگه خدا خودش واقعا نمیخواست انسان گناه بکنه , هیچ وقت اینهمه ابزار گناه در اختیارش نمیذاشت . . .
چرا گناه لذت بخشه ؟؟؟؟
چرا خدا به ما ابزار گناه داده ؟؟؟؟
تلفن کاملا ناگهانی و درست موقعی که اصلا انتطارش را ندارم زنگ میزند , یوسف با لحنی تند و خوشحال متنی را که انگار تازه کشفش کرده بود میخواهد برایم بخواند :
هی پسر ببین عجب خدایِ باحالی داریم , نوکرشم به مولا , جونِ من ببین اینجا چی نوشته :

پس آن مؤمن با قوّت صد جوان با آن حوری جماع و آمیزش کند و یک آغوش با او هفتاد سال طول می کشد. مؤمن متحیّر می باشد که نظر به کدام اندام حوری بکند، بر روی او یا بر پشت او یا بر ساق او، بر هر اندام او که نگاه می کند از شدّت نور و صفا، روی خود را درآن مشاهده می نماید. پس دراین حال زن دیگری بر او مشرف میگردد که خوشروتر و خوشبویتر از اوّلی است. (بحارالانوار،ج ۸، ح ۲۰۵)

به خدا فکر میکنم , به حوری , به مومن , به بهشت , به ابزار گناه در این دنیا و ابزار پاداش در آن دنیا و به چیزی که درکش برایم دشوار است . . .
 رکعت آخر نماز مادر است از ذکرهایِ زیرِ لبش میتواتم تشخیص بدهم
احساس میکنم امشب بیش از حد طولش میدهد , به نظر من مادرم دیوانه است که هر روز , 17 مرتبه حرف هایی را به زبانی که نمی داند برای خدا تکرار میکند , مگر خدا خودش نمیداد که اَحَد است , مگر نمیداد که صَمَد است , رحمان است , رحیم است , زاده نمیشود و نمی زاید ؟؟؟؟
 با صدای جیغ بچه ها از فکرم پرت میشوم , هنوز هم سرِ عروسک زشت دعوا دارند , معصومه نمک غذا را اندازه میکند , تلوزیون در توصیف معنویت و روحانیتِ حجه الاسلام "شیخ الاسلامی" که نمیدانم کیست غرق شده است .
با خودم فکر میکنم خداوند چه شکلی ست , در ذهن حجه اسلام "شیخ الاسلامی" , در ذهن پدرهای (!) روحانی , 
و در ذهنِ من . . .
شاید در اسلام به اقتضای شرایط ریش داشته باشد یا ته ریش با یقیه ی تا آخر بسته و آستین بلند , در مسیحیت شاید با موهای بِلُند و چشمهای آبی , در یهود شاید با ابرو های بلند و کشیده و سیاه و نیمچه کلاهی بر سر و پیراهنی سیاه , شاید لخت باشد در بودا و شاید . . .
کاش یک عکس از خدا داشتم , کاش میشد با خدا صله رحم کرد , کاش میشد خدا را با اسم مستعارش صدا کرد , کاش خدا هم اینجا با من اخبار میدید روی همین کاناپه ی آبی  . . .
چیزی در کنجِ دیوارِ تَرک برداشته توجه ام را جلب میکند , معصومه صدا میزند : شام حاضره 
بچه ها عروسک های زشت و زیبا رو در کنار هم رها میکنند و با جیغ و هورا به سمتِ آشپزخانه میدوند .
جلوتر می روم تا از نزدیکتر ببینم که چیست , لحظه ای در خود و در اعماق وجودم فرو می روم , میخواهم جلوی فکرم را بگیرم تا به سمتی که دوست ندارم سرازیر نشود اما نمیتوانم  . . .
عنکبوتی سیاه و کوچک به طرزِ عجیب و آشنایی در حالِ پیچیدن به خود و تنیدن تار به دیوار است . . . 
از اینکه افکارم را جلب خود کرده از او متنفر میشوم , میخواهم پاره اش کنم  , مادرم نمازش را تمام میکند و به سرعت رو من و با حالتی که قبلا در چهره اش ندیده بودم میگوید :
چی کار میخوای بکنی ؟
چی کارِ اون داری ؟
بیا کنار ببینم از اونجا . . .
لحظه ای سکوت میکنم و خُنکی ای در داغ ترین نقطه ی افکارم احساس میکنم . . .
با خودم فکر میکنم و به خودم میگویم :
خداوند حتما و حتما و حتما شبیه به مادرِ من است , شک ندارم . . .


ح.م

1 comment: