Tuesday, November 16, 2010

بچه که بودم . . .


 بچه که بودم هیچ نمی دانستم
هیج نمی دانستم که درد چیست و رنج چیست
هیچ نمی دانستم که گناه چیست و معصیت چیست
نمی دانستم که چه می دانم و چه نمی دانم
بچه که بودم به نظرم همه چیز یک بازی بود , به نظرم پدر و مادر ها همبازی بودند
و مارا می خریدند تا در این بازی بیشتر بهشان خوش بگذرد .
بچه که بودم همه ی مشکلات با شروع کارتن های ژاپنی تمام می شد
بچه که بودم کوچه هنوز خاکی بود و بند رخت همسایه پر از لباس های گل منگلی
بچه که بودم یک کیسه نون خشک به اندازه ی یک جوجه اردک ارزش داشت
حالا انسان را با آن معامله میکنند .
بچه که بودم همه چیر آبی تر بود انگار
دیوار ها کوتاه تر بود انگار
انجیر های درخت گوشه ی حیاط دست یافتی تر بود انگار
گنجشک ها بیشتر می خواندند
جوی ها جاری تر بودند
همه چیز مهربان تر بود .
توپ دو لایه ی پلاستیکی مان با اینکه پنچر بود
با چرخ زدنش چرخ فلک را می گرداند .
بچه که بودم کشمش های آبدوغ خیار ظهر تابستان
معضلی بود برای خودش .
بچه که بودم بهشت برین از آنم بود , از دنیا چیزی نمیخواستم همه چیز داشتم
دوچرخه , کامیون با طناب آبی , کفش سه خط فوتبال , تیله ی پر دار , کارت بازی مارادونا
نقش خاطره میزد چسب برگردان های آدامس خرسی
. . .
آدم بزرگ ها علامت سوالی بودند آن زمان .
حالا مردی شده ام برای خودم ,
مردی زیر یک علامت تعجب آبی . . . 

No comments:

Post a Comment